یکشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۱

در میانه‌ی راه

نارنجی شفق صبح
بر صندلی‌های خالی فرودگاه،
کفش هایم را درمي‌آورم،
خانه ام کجاست؟

اردیبهشت ۱۳۹۱
مریم مومنی

مریم مومنی | ۶:۳۵ صبح | پیام ها(0)



یکشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۱

یاد گرفته ام و یا خیال می کنم که یاد گرفته ام چطور عطش ام را بنشانم. خونم از کلمه پر شده است آن قدر که جا برای اکسیژن نمی ماند. می‌نویسم. هر شب می‌نویسم. کلمه ها شکل سازنده ای ندارند اما نوشتن مثل اهدای خون شده است برایم. نه برای حیات بخشیدن به دیگری که دیگری ای وجود ندارد جز خویشتن. برای این که سالم بمانم باید کمی از این کلمات جاری در رگانم را بیرون بریزم. شاید بعدتر شکل بهتری به خود گرفتند. اما این شب های بی تاب بهاری نوشتن آرام بخش روانم است: شکوفه های سیب. نیمکت چوبی. گربه ای نظاره گر ما که سراپا گوش بودیم امشب.

مریم مومنی | ۵:۳۸ صبح | پیام ها(1)



شنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۱

عصر بهاری

پنیر و زیتون
گل های روی میز
در مهمانی دخترانه

فروردین ۱۳۹۱
مریم مومنی

مریم مومنی | ۵:۵۲ بعدازظهر | پیام ها(0)



یکشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۱

کمبریج دارد پررنگ تر می‌شود. داریم کشف‌اش می‌کنیم. با دوستان‌مان کافه و رستوران و سینما می‌رویم. در مراسم و سخنرانی ها یکدیگر را می‌بینیم. سوار اتوبوس ها و متروهایش می‌شویم. این طوری است که شهر رفته رفته از آن فضای غریب اولیه خارج می‌شود و مثل حیوان دست آموزی رام و آشنا می‌شود. وقتی شروع به ساختن خاطره بکنی، وقتی فضاها از حالت سه بعدی خارج شوند و بعد زمان یا همان تاریخ هم به این فضای سه بعدی اضافه شود، وقتی کارکنان کافه ای که جمعه ها در آن چای می خوری تو را مثل یک آشنا بشناسند و احوال پرسی گرم کنند و بدانند که چه چیزی را پیش از آن که سفارش دهی برایت بیاورند، وقتی قدمت پیدا کنی حتا اگر چند ماه بیشتر نباشد، خاطره این روزهای گذشته بر در و دیوار خانه ها و خیابان ها و کافه ها بنشیند و در عبور از کنارشان، مقابلشان و قدم زدن در کوچه ها یادشان بیفتی ، یعنی به شهر خو گرفته ای. یعنی قدرتمندتر شده ای. یعنی بی هیچ اتفاق و تغییر بیرونی، احساس امنیت‌ات بیشتر شده است.

مریم مومنی | ۶:۲۸ صبح | پیام ها(0)



دوشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۱

ماسه ها برق می‌زنند. انگار کسی رویشان اکلیل پاشیده باشد. دلم می‌خواهد کسی نباشد. بشود کمی دراز کشید روی ماسه های سرد . باد می‌وزد. اقیانوس رنگ همه آب‌های آزاد، آبی عمیقی دارد که سبز و خاکستری نیست. چیزی هست که نباید باشد. خوشی تکمیل نمی شود. پروانه ای روی زمین افتاده. بر می‌دارمش و شن هایش را پاک می‌کنم. رنگ پوستش سیاه است. سیاهی به تدریج رنگ می بازد. از حاشیه به مرکز لایه لایه رنگ می‌نشیند و در مرکز بنفش می‌شود. هر دو کفه به هم چسبیده اند. . متقارن و موزون. حواسم هست که در تمام مسیر این صدف کوچک نشکند. آدم ها می آیند و می روند. در کنار هم راه می رویم. اما با هم نیستیم. خوشی تکمیل نمی‌شود.
شب که به خانه می‌رسم می خواهم عکس ها را ببینم. شاید چیزی ثبت شده باشد که از دیدرس من خارج بوده. شاید نور و رنگ روشن ساحل نگذاشته خوب ببینم. دوربینم را پیدا نمی کنم. زنگ می زنم کافه و توضیح می دهم. دختر پیشخدمت می‌گوید که این‌جاست و نگران نباشم. می‌گویم نگهش دارید تا فردا بیایم سراغش. تشکر می‌کنم.
صبح یادش می افتم. جیب های کاپشنم را می‌گردم. اثری ازصدف نیست. خوشی کوچکی که لحظاتی از دیروز را واقعی کرده بود پر زده و رفته است. حالا نه تصویری دارم نه پروانه کوچکی در دستانم.

مریم مومنی | ۶:۱۵ بعدازظهر | پیام ها(1)



جمعه ۴ فروردین ۱۳۹۱

بهارتان مبارک

گوشه‌ی آپارتمان، بهشت کوچکی ساخته ام برای نوشتن. اما نوشتن از من می گریزد. قصدم این است که امسال بیش از آن‌که بخوانم بنویسم و یا دست کم زمانی که صرف خواندن می‌کنم، همان قدرش را صرف نوشتن کنم.
نوروز اتقاق عجیبی است. یک تصمیم همگانی است که ربطی هم به فصل و گردش زمین و تابش خورشید ندارد. یک قصد است. خواستن شادی در لحظه ای مشخص و عزم به تحقق آن است. در اغلب موارد هم شادی محقق می شود. تصمیم می‌گیریم که در ساعت و دقیقه و ثانیه ای تعیین شده شادمان باشیم و دیگران را شاد کنیم. و این اتفاق می افتد. بی آن که آن بیرون حقیقتن تغییر خاصی رخ داده باشد. نشان می دهد که می توان تغییرات کوچک و بزرگی ایجاد کرد به شرط خواستن. می خواهم امسال تواناتر از قبل باشم. مصمم تر و پی‌گیر تر و پرکارتر. کاش سال خوبی برای همه‌مان باشد و کبوتر صلح با شاخه ی زیتونش بر فراز سرزمین‌مان بال بزند.

مریم مومنی | ۴:۰۱ بعدازظهر | پیام ها(4)



جمعه ۲۶ اسفند ۱۳۹۰

جنگ
توله ببر وحشی ای بود
درست همسن من
اما این را
کسی به خاطر ندارد
به زودی سی و دو ساله می‌شوم
موهایم را که شانه می‌زنم
لب‌هایم را که سرخ می‌کنم
توله ببر وحشی ای
در آینه
خیره به من می ‌گوید:
من همسن توام
اما این را
کسی به خاطر ندارد
راست می‌گوید
من زنی هشت ساله ام.


اسفند ۱۳۹۰
مریم مومنی

مریم مومنی | ۹:۱۷ بعدازظهر | پیام ها(3)



دوشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۰

الف: شماره‌ی پنجم

alef-5.png

ویژه نامه ی نوروز الف که ویژه ی گفت و گوست باید شماره‌ی خواندنی‌ای باشد. برگردان گفت و گویی با ای. ال. دکتروف ، خالق رگتایم و بیلی باتگیت هم سهم من از همکاری با این شماره است. دکتروف از التیامی می‌گوید که نوشتن به همراه دارد.

مریم مومنی | ۲:۲۷ بعدازظهر | پیام ها(0)



جمعه ۱۹ اسفند ۱۳۹۰

گریه نکن خواهرم...

کتاب تمام نشده هنوز. نمی‌خواهم تمامش کنم. زیر جمله‌هایی که دوست دارم خط می‌کشم. چرا؟ نمی‌دانم. انگار با این کار به جمله ها مدال داده باشم. رویشان نشان می‌زنم. خوانش بعدی ای در کار نیست. می‌دانم وقت نمی‌شود. آن‌قدر نخوانده در صف هست که به بازخوانی ها نمی‌رسد. شاید برای زندگی بعدی ام کنار می‌گذارمشان. وقتی تازه چند روز است که مرده ام و منتظرم کتابخانه ام با همه ی کتاب‌هایش سوار بر کامیون‌های بال‌دار از زمین به آسمان برسد. کارگرهای بال‌دار پیاده اش کنند و برایم دوباره سوارش کنند. چایشان را بخورند و دستمزدشان را بگیرند و بروند. چیدنشان کار خودم است. حافظه ام هم دوباره نو شده و هر چه بخوانم جدید و تازه خواهد بود. شاید آن موقع هم زیر بعضی جمله ها خط بکشم. داشتم فکر می‌کردم خوب است یک پرنده ای در خانه باشد و هر از چندی بخواند. حتا در خیالم هم راضی نمی‌شوم به قفس. سرم را تکان می دهم تا فقس خیالی بشکند. پرنده روی دسته ی مبل می‌نشیند. بعد پر می‌زند و می رود روی یخچال. بعد شیشه ها را می‌بیند و آسمان را و فکر می‌کند آزاد است که پر بکشد و روی درخت بنشیند. سر راهش بامبی به شیشه ها می خورد و می افتد. پرنده ی زندانی نخواستم اصلن. بهار که بشود کم کم سر و کله ی خودشان پیدا می‌شود. می‌آیند روی درخت روبرو می نشینند. چند بار عکسشان را گرفته ام. تمام شاخه هایش را پر می‌کنند. بعد به یکباره همه شان بلند می‌شوند و می روند روی بام خانه ی روبرو. یا چرخ می زنند در آسمان. خوب که حواسم را پرت کردند غیبشان می زند. کتاب را می گفتم که تمام نشده هنوز. با این وضع نمی دانم سر کلاس رفتنم معنی دارد یا نه نمی توانم از فیلم یک ساعت آخر بگذرم. هفته ی پیش زن مصری، در سکویی گوشه ی خیابان با گروهش آواز می‌خواند. محجبه، با لباسی آبی رنگ و گشاد که تا روی پایش آمده بود و روسری سفید که سفت بسته بود. به این فکر می‌کنم که زن سرزمین من کی آوازش را می‌خواند؟ یاد دختر جوان ایرلندی افتادم در سرمای زمستانی کنج کوچه ای ایستاده بود و بی هیچ سازی ترانه ای می خواند. آوازهایش بخار می‌شد و مثل نور زمستانی سرما را می شکست.
عصر، صدای افتادن درختی تنومند را شنیدم که بشارت داده بود «در خانه‌ام درختی خواهد رویید و درخت‌هایی در شهرم و بسیار درختان در سرزمینم». امروز هشتم مارس بود. تا بهار چیزی نمانده است.

مریم مومنی | ۱:۲۱ صبح | پیام ها(3)



سه شنبه ۹ اسفند ۱۳۹۰

گپی کوتاه با هشام مطر

11e7b1matar.jpg

هشام مطر که ۱۹۷۰ در نیویورک متولد شد، کودکی اش را در طرابلس پایتخت لیبی و پس از فرار خانواده اش از دست معمر قذافی در قاهره گذرانده است. پدر مطر که از مخالفین بود بعدتر در قاهره ربوده شد و دیگر از او خبری نشد. در ۱۹۸۶ مطر به لندن رفت، شروع به تحصیل در رشته ی معماری کرد و نوشتن را آغاز کرد. اولین رمان او، «در کشور مردان» نامزد جایزه ی بوکر سال ۲۰۰۶ شد. رمان دوم او «کالبدشناسی ناپدید شدن» که در ۲۰۱۱ منتشر شد از تجربه ی مطر از فقدان پدرش می‌گوید.

خواننده‌ی تمام عیارتان کیست؟
هیچ‌وقت این طوری فکر نمی‌کنم. در نهایت برای خودم و آنهایی که دوستشان دارم می‌نویسم.

در حال حاضر چه کتاب‌هایی روی پاتختی‌تان هستند؟
«دوستانم» اثر امانوئل بوو، «شش یادداشت برای هزاره‌ی بعدی» اثر ایتالو کالوینو، «یک فکر آنی آزادی‌بخش» اثر کیل اسکیلدسن.

چه کتابی زندگی‌تان را تغییر داده است؟
هر کتابی که برایم مهم بوده است. یکی از اولین هایش هزار و یک‌شب است.

روال روزمره ی نوشتن‌تان چگونه است؟
بیدار می‌شوم، دوش می‌گیرم، اصلاح می‌کنم، لباس می‌پوشم و روانه ی کافه‌ی آن‌طرف پارک می‌شوم. وقتی که برمی‌گردم هم ادامه می‌دهم تا وقتی که زمان خوردن شود. اگر چیزی برای نوشتن نداشته باشم چیزهایی که روز قبل نوشته ام را رونویسی می‌کنم.

کجا بهتر می‌نویسید؟
در خانه،‌ رو به پنجره.

خوشحال‌ترین ایامتان؟
وقتی پسربچه ای در طرابلس بودم:‌دریا،‌موسیقی، بی‌شمار بچه‌های فامیل، دختر زیبایی در خانه ی همسایه، وقتی پدرم تصمیم گرفت که هشت ساله که بشوم وقتش است رانندگی یاد بگیرم، روزی که کشف کردم جزیره ها مثل بیسکوییت روی فنجان چای شناور نیستند و درواقع کوه‌هایی هستند که نوکشان از آب بیرون زده است.

کدام شخصیت ادبی از همه بیشتر شبیهتان است؟
نژدانف در «خاک بکر» اثر تورگنیف که بین خلق و خوی رمانتیک و فوریت زمان گرفتار مانده است.

از کدام نویسنده ‌ها تاثیر گرفته اید؟
تورگنیف، کامو، پروست و شکسپیر را تحسین می‌کنم،‌اما از هنرمندان و آهنگ‌سازها درباره‌ی نوشتن بسیار آموختم.

تغذیه ی موقع نوشتن‌تان چیست؟
فهوه و سیگار. اما دومی را دیگر بی‌خیالش شده ام که البته حس و حال اولی را هم از بین برد. بحران عمیق.

اگرتوی آسانسور گیر کردید دلتان می‌خواهد چه کسی با شما باشد؟
گرتا گاربو

از چه می ترسید؟
از آسانسور.

چه چیزی شب‌ها بیدار نگهتان می‌دارد؟
دوربودن از عزیزانم.

چه زمانی بیش از همیشه احساس آزادی دارید؟
وقتی با همسرم در دریای مدیترانه شنا می‌کنیم.

چطور تمدد اعصاب می‌کنید؟
با دیدن فیلم‌های قدیمی ایتالیایی.

بهترین نصیحتی که از پدر و یا مادرتان شنیدید؟
از مادرم :«به قلبت گوش بده». از پدرم: «بهترین چیز زمان، طول آن است.»

اگر بتوانید صاحب نقاشی‌ای شوید، کدام را انتخاب می‌کنید؟
«زن جوانی نشسته در ویرجینال» و «زن جوانی ایستاده در ویرجینال» هر دو اثر ورمیر. هر دو را به دیوار روبروی تختم آویزان می‌کنم.

مکان موردت علاقه‌تان در دنیا کجاست؟
یک صندلی خوب در سالن کنسرت وقتی ارکستر دارد با هیجان می‌نوازد.

.......................
اصل گفت‌و گو به انگلیسی از اینجا

مریم مومنی | ۳:۳۲ صبح | پیام ها(3)



شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۰

زمستان

به گوشم زمزمه کرد:
در آغوش که بوده‌ای؟
آفتاب بی‌رمق بود.
از پنجره نگاه کردم
روباهی رنگ آتش
در خرمن می‌دوید.


بهمن ۱۳۹۰
مریم مومنی

مریم مومنی | ۱۰:۱۴ بعدازظهر | پیام ها(1)



پنجشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۰

الف: شماره ی چهارم

Picture 19.png

هنری میلر: " مردم می‌خوانند تا سرگرم شوند، تا زمان بگذرد ،‌یا این‌که چیزی بیاموزند. من هرگز برای گذران زمان نمی‌خوانم، هرگز نمی‌خوانم که چیزی بیاموزم. می‌خوانم تا از پوسته‌ام بیرون کشیده شوم، تا نشئه شوم. همیشه به دنبال نویسنده ای هستم که بتواند مرا از پوستم بیرون بکشد."

.........
شماره ی چهارم نشریه‌ی الف منتشر شد و یکی دو هفته ای است که روی پیش‌خوان است. گفت‌وگوی مجله ی پاریس ریویو با هنری میلر به برگردان من و البته مطالب خواندنی دیگرش را از دست ندهید.

مریم مومنی | ۳:۰۳ بعدازظهر | پیام ها(0)



پنجشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۰

از زن بودن

مهمان داشتیم. آقای جوانی هم سن و سال خودمان که برای بار اول می‌دیدمش. وقت خوشی نیامده بود. سرزده در ظهر روز تعطیل. قبل‌ترش هردویمان بیرون بودیم و تازه به خانه رسیده بودیم و بعدترش قرار بود دوباره بروم بیرون. خسته بودم و اندک آرامشی از ساعات محدود روز تعطیل را می‌خواستم. با این‌حال و با وجود خستگی قدمش را روی چشم گذاشتیم. دعوت کردیم تا ناهار هم بماند و پذیرفت. سر میز نشستیم و شروع کردیم به غذا کشیدن و گپ زدن. اما چیزی متفاوت بود. گفت‌و گویمان سه نفره نبود. یعنی مهمان‌مان هر حرفی که می‌زد مخاطبش من نبودم. به صورتم نگاه نمی‌کرد. اگر سوال می‌پرسیدم و یا چیزی می‌گفتم مرد حتا نیم‌درجه هم صورتش یا نگاهش را به سمت من نمی چرخاند. خیلی مستقیم فقط و فقط به حامد نگاه می‌کرد. هرچه می پرسیدم و هر حرفی که می زدم آقای جوان به جای نگاه کردن به من رویش را به حامد می‌کرد و به او پاسخ می‌داد.حتا گاه نمی‌گذاشت حرفم تمام شود. انگار که وجود نداشته باشم. مرد نگاه نمی دزدید آن طور که مذهبی‌ها از شرم و یا عادت و یا هر چیز دیگری به جای چشم های آدم به زمین یا دیوار پشت سر یا گوشه ی سقف خیره شوند. متفاوت بود. سرش را به سمت من نمی چرخاند. احساس می کردم حرف زدنم به وزوز کردن مگسی در گوشش می ماند. صبر کردم. آدم صبوری هستم. حدس می زدم شاید شرم و خجالت است که نمی گذارد به من نگاه کند. اما نبود. چون پسربچه ی کم سن و سالی را که دعوت نکرده بودیم. در موقعیتش بوده اید؟ باید زن باشید تا بفهمید چه می گویم. تحقیر بود. رفتارش تحقیر آمیز بود. خواسته و یا ناخواسته با نادیده گرفتن و ناشنیده گرفتن من تحقیرم می‌کرد. می خواستم یکی دوبار قاشقم را بگذارم توی بشقاب. دست از خوردن بکشم، صاف توی چشم هایش نگاه کنم و بگویم چرا به من نگاه نمی کند؟ چرا حتا تظاهر به گوش دادن و یا شنیدن حرف هایم نمی کند؟ واضح است که نگفتم. به جز این ها دو سه نکته ی آزاردهنده ی دیگر هم بود که خب حس تحقیر ماجرا را تشدید می‌کند. مثلن دو بار در طول حرف هایمان به اشتباه ، تصحیح‌ام کرد. این که می‌گویم به اشتباه برای این‌است که بعدش با وجود اطمینان از درست بودن حرفم رفتم منبع اصلی را آوردم و دیدم که اشتباه از اوست و نه من. و خب البته نخواستم به رویش بیاورم که اشتباه کرده. میدان جنگ که نبود. اما به هر حال نشستن و تحقیر شدن بیشتر را تاب نیاوردم. غذایم را زودتر تمام کردم. بلند شدم و آن‌طر‌ف‌تر پشت میز تحریرم نشستم. حرمت مهمان بودنش را نگه داشتم ودرمقابل رفتار بی ادبانه اش سکوت کردم.
اما خواستم این‌جا بنویسم. شاید روزی روزگاری گذر مجازی‌اش به این جا بخورد و خوب است که این ها را بخواند

مریم مومنی | ۳:۲۵ صبح | پیام ها(3)



شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۰

دشت خالی از پرندگان،
تنها شاهینی
بر مزارع ذرت
بال گشوده است.


بهمن ۱۳۹۰
مریم مومنی

مریم مومنی | ۸:۲۷ صبح | پیام ها(2)



یکشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۰

جلسه با خود

آدم باید آخر هفته یه وقتی رو اختصاص بده به جلسه با خودش. دوتایی با خودش بشینن سر میز، ببینن هفته ی بعد قراره چی کار کنن. هفته ی قبل کجاها پیش نرفته کارشون و چی کار می تونن بکنن که اوضاع بهتر شه. دونه دونه ی کارهایی که نمی رسن بکنن، مشکلاتی که نشده رسیدگی کنن، آدم هایی که نشده ببینن و خلاصه نواقص رو بریزن رو کاغذ، برنامه ی هفته ی بعد رو بچینن، مهلت های انجام کار ماهانه و سالانه رو نگاه کنن و اگه جایی عقب موندن تنظیم کنن دوباره و زمان بندی ها رو تغییر بدن. خلاصه این جلسه با خود خیلی خوبه. ترجیح اینه که اون موقع دور و بر آدم خلوت باشه. یه فنجون قهوه یا چایی هم ریخته باشه آدم برای خودش. و تقویمش هم باز باشه جلوش. حواسش هم باشه که پروژه های شخصی بلندمدت اش رو هم اون وسط ها جا بده وگرنه این طفلی ها قربانی های اول فوریت و اجبار کارهای دیگه اند.

بعد چند وقت یه آخر هفته ی نسبتن خلوت داشتم و جلسه گذاشتم و برنامه های نو ریختم. چسبید.

مریم مومنی | ۳:۵۶ صبح | پیام ها(1)



سه شنبه ۲۷ دی ۱۳۹۰

برای پرستو

از کودکی ام شبی را به خاطر دارم که در سالن نمایش نشسته ایم و منتظریم تئاتر «پرستویی که پرواز نمی‌دانست» اجرا شود. این یکی از خاطرات خیلی دور من است. شاید اولین تجربه‌ی نشستن در جمعی است که قرار است دور هم بودن خود را از یاد ببرند، با هم بودنشان به خودی خود معنایی نداشته باشد، تعاملی بین آدم ها نباشد وهمه تماشاگر اتفاق‌ای باشند که نه در بین خود آن‌ها، بلکه روی صحنه ی نمایش می افتد. من یاد صفحه های کتاب بیفتم که با تصویرپردازی و رنگ آمیزی دو سه رنگی می‌خواست داستان پرستویی را بگوید که هوای کوچ داشت اما نمی‌توانست پرواز کند. صحنه روشن می‌شود. ما در تاریکی نشسته ایم. آدم هایی با لباس های شکل پرنده می‌آیند. ادای بال زدن در می‌آورند. سکو هست. یعنی بلندی.روی بلندی می‌روند، یعنی دارند پرواز می‌کنند. پایین می‌آیند، یعنی روی زمین اند. من کودک انتظار دارم همان شکل های کتاب را ببینم که سه بعدی شده اند ، همان خطوط متصل عجیب شاخه های درخت و بال های پرندگان و ابعاد غریب. شاید کمی متعجب هم می‌شوم که نمایش و بازی می‌تواند فرای تصور من و تصاویر ذهنی ام باشد، می‌تواند معنا را دوباره بیافریند، فضا را طور دیگری خلق کند. کودک را بزرگ کند، وارد جهانی چند معنایی و چند صورت‌ای کند. وارد دنیای بزرگ تر هایی کند که انتزاع را می‌فهمند، نماد را می‌شناسند، خیال را تاب می‌آورند و به آن آگاهی دارند، فاصله ی صندلی‌ نمایش تا صحنه را می‌فهمند، می‌فهمند که جزیی از نمایش نیستند اما خارج از آن هم نیستند. مخاطبش اند. مخاطبی که زندگی جدی آن بیرون سال های جنگ را می‌تواند دمی پشت درهای سالن نمایش بگذارد و در تاریکی، نور متمرکز مصنوعی لامپ های صحنه را ببیند که بر چهره ی پرستو و پرندگان دیگر افتاده است. پرستویی که پرواز نمی‌دانست اما دست آخر همه را شگفت زنده می‌کند و از روی شاخه های درخت بال می‌زند و اوج می‌گیرد. پایان داستان یادم نیست. کتاب کودکی ام را هم سال‌هاست ندارم. اما دلم می‌خواهد همین باشد. همین گونه که در خیالم از کودکی نقش بسته شده، باشد. خیال و واقعیتی که مرزی بینشان نیست.

مریم مومنی | ۵:۲۱ بعدازظهر | پیام ها(1)



شنبه ۱۷ دی ۱۳۹۰

از رویاها

لورا را دیدم. سال‌ها بعد از آن واقعه. مرا نمی‌شناخت. زنده اش کرده بودند اما حافظه اش پاک شده بود. خوشحال بودم که هست، که زنده است، که دو گیسوی بافته ی حنایی رنگ روی شانه هایش می‌درخشید. اما او آدم دیگری بود. هیچ کدام‌مان را نمی‌شناخت. غریبه ای بود در میان ما.

مریم مومنی | ۴:۰۷ بعدازظهر | پیام ها(2)



جمعه ۱۶ دی ۱۳۹۰

در ستایش عصرگاه

کاش می‌شد این انرژی عصرگاهی را که برای من در نقطه ی اوج فعالیت روزانه قرار دارد ذخیره کرد و بعدتر به دل‌خواه استفاده کرد. تاریکی تمرکزم را بالا می‌برد. بدون نیاز به انگیزه‌ی بیرونی همین که چراغ مطالعه روی میزم روشن است و اتاق تاریک، همین که حیات شبانه از روشنی روز و هیاهویش پیشی می‌گیرد و سکوت و رمزآلودی اجازه می‌دهد راحت تر و آزادتر خلق کنم. بی خستگی، بی تلاش مضاعف، بی انتظار بیش از حد از خودم. بودن در لحظه و بیدار بودن تک تک سلول‌های تن و ذهنم، و کتاب‌ها و کلمه هایی که مرا می‌خوانند و مسحور می‌کنند.
و تشک زیتونی رنگ یوگا که جمع شده و لوله شده به دیوار کنار میزم تکیه داده و آماده است تا هر از چندی بازش کنم و جسم و جانم را روح ببخشم. و این گلدان‌های نجیب که پیوندی بین من و طبیعت خارج از تمدن شهری برقرار می‌کنند و جنگلی کوچک در آپارتمان شکل می‌دهند، و این لیوان آب، که آب روشنی است و جرعه جرعه اش پاک می‌کند و می‌رویاند و جاری می‌کند. و نوشتن، نوشتن و به قول دوراس همین و تمام.

مریم مومنی | ۱۱:۳۵ بعدازظهر | پیام ها(0)

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2