|
یکشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۱
در میانهی راهنارنجی شفق صبح اردیبهشت ۱۳۹۱ مریم مومنی | ۶:۳۵ صبح | پیام ها(0) یکشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۱
یاد گرفته ام و یا خیال می کنم که یاد گرفته ام چطور عطش ام را بنشانم. خونم از کلمه پر شده است آن قدر که جا برای اکسیژن نمی ماند. مینویسم. هر شب مینویسم. کلمه ها شکل سازنده ای ندارند اما نوشتن مثل اهدای خون شده است برایم. نه برای حیات بخشیدن به دیگری که دیگری ای وجود ندارد جز خویشتن. برای این که سالم بمانم باید کمی از این کلمات جاری در رگانم را بیرون بریزم. شاید بعدتر شکل بهتری به خود گرفتند. اما این شب های بی تاب بهاری نوشتن آرام بخش روانم است: شکوفه های سیب. نیمکت چوبی. گربه ای نظاره گر ما که سراپا گوش بودیم امشب. مریم مومنی | ۵:۳۸ صبح | پیام ها(1) شنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۱
عصر بهاریپنیر و زیتون فروردین ۱۳۹۱ مریم مومنی | ۵:۵۲ بعدازظهر | پیام ها(0) یکشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۱
کمبریج دارد پررنگ تر میشود. داریم کشفاش میکنیم. با دوستانمان کافه و رستوران و سینما میرویم. در مراسم و سخنرانی ها یکدیگر را میبینیم. سوار اتوبوس ها و متروهایش میشویم. این طوری است که شهر رفته رفته از آن فضای غریب اولیه خارج میشود و مثل حیوان دست آموزی رام و آشنا میشود. وقتی شروع به ساختن خاطره بکنی، وقتی فضاها از حالت سه بعدی خارج شوند و بعد زمان یا همان تاریخ هم به این فضای سه بعدی اضافه شود، وقتی کارکنان کافه ای که جمعه ها در آن چای می خوری تو را مثل یک آشنا بشناسند و احوال پرسی گرم کنند و بدانند که چه چیزی را پیش از آن که سفارش دهی برایت بیاورند، وقتی قدمت پیدا کنی حتا اگر چند ماه بیشتر نباشد، خاطره این روزهای گذشته بر در و دیوار خانه ها و خیابان ها و کافه ها بنشیند و در عبور از کنارشان، مقابلشان و قدم زدن در کوچه ها یادشان بیفتی ، یعنی به شهر خو گرفته ای. یعنی قدرتمندتر شده ای. یعنی بی هیچ اتفاق و تغییر بیرونی، احساس امنیتات بیشتر شده است. مریم مومنی | ۶:۲۸ صبح | پیام ها(0) دوشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۱
ماسه ها برق میزنند. انگار کسی رویشان اکلیل پاشیده باشد. دلم میخواهد کسی نباشد. بشود کمی دراز کشید روی ماسه های سرد . باد میوزد. اقیانوس رنگ همه آبهای آزاد، آبی عمیقی دارد که سبز و خاکستری نیست. چیزی هست که نباید باشد. خوشی تکمیل نمی شود. پروانه ای روی زمین افتاده. بر میدارمش و شن هایش را پاک میکنم. رنگ پوستش سیاه است. سیاهی به تدریج رنگ می بازد. از حاشیه به مرکز لایه لایه رنگ مینشیند و در مرکز بنفش میشود. هر دو کفه به هم چسبیده اند. . متقارن و موزون. حواسم هست که در تمام مسیر این صدف کوچک نشکند. آدم ها می آیند و می روند. در کنار هم راه می رویم. اما با هم نیستیم. خوشی تکمیل نمیشود. مریم مومنی | ۶:۱۵ بعدازظهر | پیام ها(1) جمعه ۴ فروردین ۱۳۹۱
بهارتان مبارکگوشهی آپارتمان، بهشت کوچکی ساخته ام برای نوشتن. اما نوشتن از من می گریزد. قصدم این است که امسال بیش از آنکه بخوانم بنویسم و یا دست کم زمانی که صرف خواندن میکنم، همان قدرش را صرف نوشتن کنم. مریم مومنی | ۴:۰۱ بعدازظهر | پیام ها(4) جمعه ۲۶ اسفند ۱۳۹۰
جنگ
مریم مومنی | ۹:۱۷ بعدازظهر | پیام ها(3) دوشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۰
الف: شمارهی پنجم
ویژه نامه ی نوروز الف که ویژه ی گفت و گوست باید شمارهی خواندنیای باشد. برگردان گفت و گویی با ای. ال. دکتروف ، خالق رگتایم و بیلی باتگیت هم سهم من از همکاری با این شماره است. دکتروف از التیامی میگوید که نوشتن به همراه دارد. مریم مومنی | ۲:۲۷ بعدازظهر | پیام ها(0) جمعه ۱۹ اسفند ۱۳۹۰
گریه نکن خواهرم...کتاب تمام نشده هنوز. نمیخواهم تمامش کنم. زیر جملههایی که دوست دارم خط میکشم. چرا؟ نمیدانم. انگار با این کار به جمله ها مدال داده باشم. رویشان نشان میزنم. خوانش بعدی ای در کار نیست. میدانم وقت نمیشود. آنقدر نخوانده در صف هست که به بازخوانی ها نمیرسد. شاید برای زندگی بعدی ام کنار میگذارمشان. وقتی تازه چند روز است که مرده ام و منتظرم کتابخانه ام با همه ی کتابهایش سوار بر کامیونهای بالدار از زمین به آسمان برسد. کارگرهای بالدار پیاده اش کنند و برایم دوباره سوارش کنند. چایشان را بخورند و دستمزدشان را بگیرند و بروند. چیدنشان کار خودم است. حافظه ام هم دوباره نو شده و هر چه بخوانم جدید و تازه خواهد بود. شاید آن موقع هم زیر بعضی جمله ها خط بکشم. داشتم فکر میکردم خوب است یک پرنده ای در خانه باشد و هر از چندی بخواند. حتا در خیالم هم راضی نمیشوم به قفس. سرم را تکان می دهم تا فقس خیالی بشکند. پرنده روی دسته ی مبل مینشیند. بعد پر میزند و می رود روی یخچال. بعد شیشه ها را میبیند و آسمان را و فکر میکند آزاد است که پر بکشد و روی درخت بنشیند. سر راهش بامبی به شیشه ها می خورد و می افتد. پرنده ی زندانی نخواستم اصلن. بهار که بشود کم کم سر و کله ی خودشان پیدا میشود. میآیند روی درخت روبرو می نشینند. چند بار عکسشان را گرفته ام. تمام شاخه هایش را پر میکنند. بعد به یکباره همه شان بلند میشوند و می روند روی بام خانه ی روبرو. یا چرخ می زنند در آسمان. خوب که حواسم را پرت کردند غیبشان می زند. کتاب را می گفتم که تمام نشده هنوز. با این وضع نمی دانم سر کلاس رفتنم معنی دارد یا نه نمی توانم از فیلم یک ساعت آخر بگذرم. هفته ی پیش زن مصری، در سکویی گوشه ی خیابان با گروهش آواز میخواند. محجبه، با لباسی آبی رنگ و گشاد که تا روی پایش آمده بود و روسری سفید که سفت بسته بود. به این فکر میکنم که زن سرزمین من کی آوازش را میخواند؟ یاد دختر جوان ایرلندی افتادم در سرمای زمستانی کنج کوچه ای ایستاده بود و بی هیچ سازی ترانه ای می خواند. آوازهایش بخار میشد و مثل نور زمستانی سرما را می شکست. مریم مومنی | ۱:۲۱ صبح | پیام ها(3) سه شنبه ۹ اسفند ۱۳۹۰
گپی کوتاه با هشام مطر
هشام مطر که ۱۹۷۰ در نیویورک متولد شد، کودکی اش را در طرابلس پایتخت لیبی و پس از فرار خانواده اش از دست معمر قذافی در قاهره گذرانده است. پدر مطر که از مخالفین بود بعدتر در قاهره ربوده شد و دیگر از او خبری نشد. در ۱۹۸۶ مطر به لندن رفت، شروع به تحصیل در رشته ی معماری کرد و نوشتن را آغاز کرد. اولین رمان او، «در کشور مردان» نامزد جایزه ی بوکر سال ۲۰۰۶ شد. رمان دوم او «کالبدشناسی ناپدید شدن» که در ۲۰۱۱ منتشر شد از تجربه ی مطر از فقدان پدرش میگوید. خوانندهی تمام عیارتان کیست؟ در حال حاضر چه کتابهایی روی پاتختیتان هستند؟ چه کتابی زندگیتان را تغییر داده است؟ روال روزمره ی نوشتنتان چگونه است؟ کجا بهتر مینویسید؟ خوشحالترین ایامتان؟ کدام شخصیت ادبی از همه بیشتر شبیهتان است؟ از کدام نویسنده ها تاثیر گرفته اید؟ تغذیه ی موقع نوشتنتان چیست؟ اگرتوی آسانسور گیر کردید دلتان میخواهد چه کسی با شما باشد؟ از چه می ترسید؟ چه چیزی شبها بیدار نگهتان میدارد؟ چه زمانی بیش از همیشه احساس آزادی دارید؟ چطور تمدد اعصاب میکنید؟ بهترین نصیحتی که از پدر و یا مادرتان شنیدید؟ اگر بتوانید صاحب نقاشیای شوید، کدام را انتخاب میکنید؟ مکان موردت علاقهتان در دنیا کجاست؟ ....................... مریم مومنی | ۳:۳۲ صبح | پیام ها(3) شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۰
زمستانبه گوشم زمزمه کرد:
مریم مومنی | ۱۰:۱۴ بعدازظهر | پیام ها(1) پنجشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۰
الف: شماره ی چهارم
هنری میلر: " مردم میخوانند تا سرگرم شوند، تا زمان بگذرد ،یا اینکه چیزی بیاموزند. من هرگز برای گذران زمان نمیخوانم، هرگز نمیخوانم که چیزی بیاموزم. میخوانم تا از پوستهام بیرون کشیده شوم، تا نشئه شوم. همیشه به دنبال نویسنده ای هستم که بتواند مرا از پوستم بیرون بکشد." ......... مریم مومنی | ۳:۰۳ بعدازظهر | پیام ها(0) پنجشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۰
از زن بودنمهمان داشتیم. آقای جوانی هم سن و سال خودمان که برای بار اول میدیدمش. وقت خوشی نیامده بود. سرزده در ظهر روز تعطیل. قبلترش هردویمان بیرون بودیم و تازه به خانه رسیده بودیم و بعدترش قرار بود دوباره بروم بیرون. خسته بودم و اندک آرامشی از ساعات محدود روز تعطیل را میخواستم. با اینحال و با وجود خستگی قدمش را روی چشم گذاشتیم. دعوت کردیم تا ناهار هم بماند و پذیرفت. سر میز نشستیم و شروع کردیم به غذا کشیدن و گپ زدن. اما چیزی متفاوت بود. گفتو گویمان سه نفره نبود. یعنی مهمانمان هر حرفی که میزد مخاطبش من نبودم. به صورتم نگاه نمیکرد. اگر سوال میپرسیدم و یا چیزی میگفتم مرد حتا نیمدرجه هم صورتش یا نگاهش را به سمت من نمی چرخاند. خیلی مستقیم فقط و فقط به حامد نگاه میکرد. هرچه می پرسیدم و هر حرفی که می زدم آقای جوان به جای نگاه کردن به من رویش را به حامد میکرد و به او پاسخ میداد.حتا گاه نمیگذاشت حرفم تمام شود. انگار که وجود نداشته باشم. مرد نگاه نمی دزدید آن طور که مذهبیها از شرم و یا عادت و یا هر چیز دیگری به جای چشم های آدم به زمین یا دیوار پشت سر یا گوشه ی سقف خیره شوند. متفاوت بود. سرش را به سمت من نمی چرخاند. احساس می کردم حرف زدنم به وزوز کردن مگسی در گوشش می ماند. صبر کردم. آدم صبوری هستم. حدس می زدم شاید شرم و خجالت است که نمی گذارد به من نگاه کند. اما نبود. چون پسربچه ی کم سن و سالی را که دعوت نکرده بودیم. در موقعیتش بوده اید؟ باید زن باشید تا بفهمید چه می گویم. تحقیر بود. رفتارش تحقیر آمیز بود. خواسته و یا ناخواسته با نادیده گرفتن و ناشنیده گرفتن من تحقیرم میکرد. می خواستم یکی دوبار قاشقم را بگذارم توی بشقاب. دست از خوردن بکشم، صاف توی چشم هایش نگاه کنم و بگویم چرا به من نگاه نمی کند؟ چرا حتا تظاهر به گوش دادن و یا شنیدن حرف هایم نمی کند؟ واضح است که نگفتم. به جز این ها دو سه نکته ی آزاردهنده ی دیگر هم بود که خب حس تحقیر ماجرا را تشدید میکند. مثلن دو بار در طول حرف هایمان به اشتباه ، تصحیحام کرد. این که میگویم به اشتباه برای ایناست که بعدش با وجود اطمینان از درست بودن حرفم رفتم منبع اصلی را آوردم و دیدم که اشتباه از اوست و نه من. و خب البته نخواستم به رویش بیاورم که اشتباه کرده. میدان جنگ که نبود. اما به هر حال نشستن و تحقیر شدن بیشتر را تاب نیاوردم. غذایم را زودتر تمام کردم. بلند شدم و آنطرفتر پشت میز تحریرم نشستم. حرمت مهمان بودنش را نگه داشتم ودرمقابل رفتار بی ادبانه اش سکوت کردم. مریم مومنی | ۳:۲۵ صبح | پیام ها(3) شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۰
دشت خالی از پرندگان،
مریم مومنی | ۸:۲۷ صبح | پیام ها(2) یکشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۰
جلسه با خودآدم باید آخر هفته یه وقتی رو اختصاص بده به جلسه با خودش. دوتایی با خودش بشینن سر میز، ببینن هفته ی بعد قراره چی کار کنن. هفته ی قبل کجاها پیش نرفته کارشون و چی کار می تونن بکنن که اوضاع بهتر شه. دونه دونه ی کارهایی که نمی رسن بکنن، مشکلاتی که نشده رسیدگی کنن، آدم هایی که نشده ببینن و خلاصه نواقص رو بریزن رو کاغذ، برنامه ی هفته ی بعد رو بچینن، مهلت های انجام کار ماهانه و سالانه رو نگاه کنن و اگه جایی عقب موندن تنظیم کنن دوباره و زمان بندی ها رو تغییر بدن. خلاصه این جلسه با خود خیلی خوبه. ترجیح اینه که اون موقع دور و بر آدم خلوت باشه. یه فنجون قهوه یا چایی هم ریخته باشه آدم برای خودش. و تقویمش هم باز باشه جلوش. حواسش هم باشه که پروژه های شخصی بلندمدت اش رو هم اون وسط ها جا بده وگرنه این طفلی ها قربانی های اول فوریت و اجبار کارهای دیگه اند. بعد چند وقت یه آخر هفته ی نسبتن خلوت داشتم و جلسه گذاشتم و برنامه های نو ریختم. چسبید. مریم مومنی | ۳:۵۶ صبح | پیام ها(1) سه شنبه ۲۷ دی ۱۳۹۰
برای پرستواز کودکی ام شبی را به خاطر دارم که در سالن نمایش نشسته ایم و منتظریم تئاتر «پرستویی که پرواز نمیدانست» اجرا شود. این یکی از خاطرات خیلی دور من است. شاید اولین تجربهی نشستن در جمعی است که قرار است دور هم بودن خود را از یاد ببرند، با هم بودنشان به خودی خود معنایی نداشته باشد، تعاملی بین آدم ها نباشد وهمه تماشاگر اتفاقای باشند که نه در بین خود آنها، بلکه روی صحنه ی نمایش می افتد. من یاد صفحه های کتاب بیفتم که با تصویرپردازی و رنگ آمیزی دو سه رنگی میخواست داستان پرستویی را بگوید که هوای کوچ داشت اما نمیتوانست پرواز کند. صحنه روشن میشود. ما در تاریکی نشسته ایم. آدم هایی با لباس های شکل پرنده میآیند. ادای بال زدن در میآورند. سکو هست. یعنی بلندی.روی بلندی میروند، یعنی دارند پرواز میکنند. پایین میآیند، یعنی روی زمین اند. من کودک انتظار دارم همان شکل های کتاب را ببینم که سه بعدی شده اند ، همان خطوط متصل عجیب شاخه های درخت و بال های پرندگان و ابعاد غریب. شاید کمی متعجب هم میشوم که نمایش و بازی میتواند فرای تصور من و تصاویر ذهنی ام باشد، میتواند معنا را دوباره بیافریند، فضا را طور دیگری خلق کند. کودک را بزرگ کند، وارد جهانی چند معنایی و چند صورتای کند. وارد دنیای بزرگ تر هایی کند که انتزاع را میفهمند، نماد را میشناسند، خیال را تاب میآورند و به آن آگاهی دارند، فاصله ی صندلی نمایش تا صحنه را میفهمند، میفهمند که جزیی از نمایش نیستند اما خارج از آن هم نیستند. مخاطبش اند. مخاطبی که زندگی جدی آن بیرون سال های جنگ را میتواند دمی پشت درهای سالن نمایش بگذارد و در تاریکی، نور متمرکز مصنوعی لامپ های صحنه را ببیند که بر چهره ی پرستو و پرندگان دیگر افتاده است. پرستویی که پرواز نمیدانست اما دست آخر همه را شگفت زنده میکند و از روی شاخه های درخت بال میزند و اوج میگیرد. پایان داستان یادم نیست. کتاب کودکی ام را هم سالهاست ندارم. اما دلم میخواهد همین باشد. همین گونه که در خیالم از کودکی نقش بسته شده، باشد. خیال و واقعیتی که مرزی بینشان نیست. مریم مومنی | ۵:۲۱ بعدازظهر | پیام ها(1) شنبه ۱۷ دی ۱۳۹۰
از رویاهالورا را دیدم. سالها بعد از آن واقعه. مرا نمیشناخت. زنده اش کرده بودند اما حافظه اش پاک شده بود. خوشحال بودم که هست، که زنده است، که دو گیسوی بافته ی حنایی رنگ روی شانه هایش میدرخشید. اما او آدم دیگری بود. هیچ کداممان را نمیشناخت. غریبه ای بود در میان ما. مریم مومنی | ۴:۰۷ بعدازظهر | پیام ها(2) جمعه ۱۶ دی ۱۳۹۰
در ستایش عصرگاهکاش میشد این انرژی عصرگاهی را که برای من در نقطه ی اوج فعالیت روزانه قرار دارد ذخیره کرد و بعدتر به دلخواه استفاده کرد. تاریکی تمرکزم را بالا میبرد. بدون نیاز به انگیزهی بیرونی همین که چراغ مطالعه روی میزم روشن است و اتاق تاریک، همین که حیات شبانه از روشنی روز و هیاهویش پیشی میگیرد و سکوت و رمزآلودی اجازه میدهد راحت تر و آزادتر خلق کنم. بی خستگی، بی تلاش مضاعف، بی انتظار بیش از حد از خودم. بودن در لحظه و بیدار بودن تک تک سلولهای تن و ذهنم، و کتابها و کلمه هایی که مرا میخوانند و مسحور میکنند. مریم مومنی | ۱۱:۳۵ بعدازظهر | پیام ها(0) ![]() |
|